آلت تکست تصویر 83 5

نظرات

مهندس رامبُد انوشه

مهندس رامبُد انوشه

این قصه را برایش گفتم. و دیدم از ترس و وحشت تپید. تا عاقبت پول‌ها وصول شد. منتها به جای هر جوابی همان خنده‌ی یخ‌بسته را روی سینه‌اش نگه داشته بود و زبان به شکایت باز کرد: - از آثار دوره‌ی اوناست آقا. کارشون همین چیزها بود. روزنومه.

امروز

پروژه های مشابه